تبليغاتX
انار خندون

انار خندون
طنز ، سرگرمی و آموزشی 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

«  پند لقمان به فرزند  » 

هزار حکمت آموختم ، که از آن چهارصد حکمت انتخاب کردم و آن چهارصد،هشت کلمه برگزیدم که جامع کلمات است

  دو چیز را هرگز فراموش نکن :

1-  خدا را    2- مرگ را

 **************************************

 دوچیز را همیشه فراموش کن :

1-  به کسی که خوبی کردی

2- کسی که به توبدی کرد


 **************************************


 و آن چهار کلمه دیگر :

1-   به مجلسی وارد شدی زبان نگه دار

2- به سفره ای وارد شدی شکم نگه دار

3-   به خانه ای وارد شدی چشم نگه دار

4-  به نماز ایستادی دل نگه دار


( اين پست ثابت مي باشد )


[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 20:23 ] [ حميدرضا ]
 

سلام دوستان ... به دلالی بسیاری فعلا این وب به روز نمیشود ...

به زودی بر میگردیم و هر مشکلی که وب داشت رو بر طرف می کنیم ...

تا دیدار بعدی ...

خداحافظ ...

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 16:1 ] [ سروش ]

نحوه ایجاد پوشه ( شاخه ) بی نام :

برای پوشه یا شاخه مورد نظر کلیک راست کنید و از بین گزینه های موجود در منوی باز شده ، گزینه

Rename   را انتخاب کنید .

با پایین نگه داشتن کلید Alt ، عدد 255 را از قسمت عددی صفحه کلید تایپ نمایید .

در پایان با زدن کلید Enter شاخه ای بدون نام خواهید داشت .

**

این کار را بر روی My computer  و پوشه ای دیگر نیز می توانید انجام دهید .

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 14:22 ] [ حميدرضا ]

نام دیگر تفنگ

 احمد شاه از یک سازمان دیدن میکرد . در هنگام بازگشت به نگهبان گفت : اسم تو چیه ؟

نگهبان گفت : قربان علی

شاه پرسید : این چیه توی دست تو ؟

نگهبان جواب داد : تفنگ قربان

شاه گفت : بارک الله ، باید از تفنگت مثل مادرت مواظبت کنی . سپس شاه به نگهبان

دیگر رسید و پس از پرسیدن نام وی ، به او گفت : این چیه توی دست توئه ؟

نگهبان گفت : این مادر قربان علی است ، قربان !

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 7:35 ] [ حميدرضا ]

 « میخ های روی دیوار »

پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد

و گفت هر بار که عصبانی شدی باید یکی از میخ ها رو به دیوار بکوبی

روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ، همان

طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند . تعداد میخ های

کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش

آسان تر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است .......

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله

را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش

را کنترل کند ، یکی از میخ ها را از دیوار در آورد .

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها

را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار

دیوار برد و گفت :

« پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم خود پیروز شوی

اما به سوراخ های دیوار نگاه کن ! دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود

وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرف ها همچنین

آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و

آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم

سر جایش است * زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است »

 

[ جمعه 2 دی1390 ] [ 14:23 ] [ حميدرضا ]
[ یکشنبه 1 آبان1390 ] [ 23:0 ] [ حميدرضا ]
[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 23:0 ] [ حميدرضا ]
[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 7:0 ] [ حميدرضا ]
[ سه شنبه 22 شهریور1390 ] [ 12:30 ] [ حميدرضا ]
تقسیم بندی ایران از نظر تهرانی ها :

 

[ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 10:28 ] [ حميدرضا ]
 

اینکه بینی همه جا جشن و سرور و طرب است  ....... ماه رحمت رمضان باشد و شعبان ، رجب است

این سه ماه است که ما فوق عبادت باشد  .............. لطف حق بوده که مؤمن ز برایش  رطب است

عارفان ذکر خدا بر لب و قرآن خوانند ........................ دیده گریان و مناجات خدا را به  لب  است

عاشقان عشق خدا در دل و دیوانه شدند ................ چون تمنای لقا را  ز خدا در طلب است

همه گویند که ماه رمضان آمده است ....................... این همه لهو و لعب بین که در آن نیمه شب است

یک طرف خواندن قرآن و هزاران سریال ..................... این مسلمانی ما بین ، عجب اندر عجب است

دیگران مال یتیم و فقرا را بخورند ............................ کی تواند که بگوید که فلان بی ادب است

دنیا چون رو به فساد است و تباهی شب و روز.......... در همه حال ریا بوده که دنیا طلب است

آنکه هست حاضر و ناظر ببیند همه را ..................... به حسابش برسد هر که به لهو و لعب است

عاصی این نکته بکن فاش که در روز جزا .................. به شفاعت نرسد آن که چنان بو لهب است

[ چهارشنبه 5 مرداد1390 ] [ 21:17 ] [ حميدرضا ]

اس ام اس جدید عاشقانه

 

 

کاش میشد که دلم از عاشقی بو ببرد

یار آمده دل را به شکار چشم آهو ببرد

خسته ز دلم … بگو خریدار کجاست ؟

تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

.
.


ر چند که باشی عاشقی دل نگران ،

حس می کنم این را که شبی در باران ،

این بازی ِ « تا ابد کنارت هستم » ،

با سوت قطار می پذیرد پایان...

.

.

سکوت و خلوت بغض شبانه

چه دلگیر است بی تو حجم خانه

تو رفتی و دلی دارم که هر دم

برای گـــریــــه می گیرد بهانه.

.

.

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ فلک

هر که از دیده مان رفت ز خاطر ببریم

یا که چون فصل خزان آمد وگل رفت به خواب

دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم

وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود

خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم... 

.

.

دل‌ من محکمه ایست

که به من می‌گوید:

همه را دوست بدار،

به همه خوبی‌ کن،

و اگر بد دیدی،

دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن

.


.

کاش دستی بود و دستم میگرفت

انتقام از نفس پستم میگرفت...
.
 

.


امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را

وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود...
.

.

دیدار یار غایب،  دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد...

.

.

بی درد  وا نشد دل غفلت گرفته‌ام

قفلی که زنگ بست، شکستن کلید اوست... 

 

 

[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 11:8 ] [ حميدرضا ]

مرا در یابید

در بغض خود یک کهکشان حرف نگفته دارم و منتظر بلور بغضم بشکند تا حرف های گرم و خورشیدی ام را بر زبان جاری سازم , شاید ستاره ای از دور دست ها در وسعت تنهایی من سهیم شود. ای ادم ها , مرا دریابید و باور کنید که در حجم اندوهناک زندگی ام حتی پرش یک پرنده از سر شوق برایم زیستنی دوباره است.

[ پنجشنبه 30 تیر1390 ] [ 20:44 ] [ حميدرضا ]
[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 15:45 ] [ سروش ]
[ یکشنبه 12 تیر1390 ] [ 16:44 ] [ سروش ]
 
[ پنجشنبه 9 تیر1390 ] [ 3:7 ] [ حميدرضا ]

 

دعا های اهالی دانشگاه

 

دانشجوی ترم یکی : اللهم ارزقنا  لتوفیق المطالعه و ساعات الجلسات الا ضافیه و کیف سا مسونه  و

لتیپ الدانشجوییه .

 

استاد  :  اللهم اخفظ جزوتنا و فورا حقوقنا و ارحم علماء قرون . الماضیه الذی جعل النظریات المعلمیه لبحث فی الصف .

 

 کارمند دانشگاه  :  اللهم اجعل  عواقب  امورنا خیرا .

 

 پسر مجرد :   اللهم  ارزقنا حوریا  تک دانه  و لو کم توقا  و والدینها  رو به موتا  و مایه دار و جهیزیه کامله

و کدبانو  فی  امور المنزل  و تسلیما  لخشمنا  و خندتنا .

 

 دختر مجرد  :  اللهم  عجل فی  اردواجنا و  تکمیل  دیننا و ارزقنا  زوجا  الذی  رفیعا  مدرکا  و رشید قدا و

مالا  کثیرا و بیتا  مستقلا  و سیاره  پرشیا و رخسارا  جمیلا .

 

 پسر متاهل  :  اللهم ارزقنا  شغلا  مناسبا  و اسکناسا  کافیه  لجلب رضایه  همسرنا  و قرقرنا کمنا .

 

دانشجوی خوابگاهی :  اللهم زدنا  تعطیلات  ایام الترم الی بینهایه  و خواب زیادنا .

 

فارغ التحصیل : اللهم  ارزقنا  الپارتی فی الدنیا و الاخره .

 

کارمند احرار و تکثیر :  اللهم بلغ ایام  الفرجه  لخومتنا  بقشر تنبل  او گرفتارا  لتکثیر  جزواتهم ... !!!

[ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 22:34 ] [ حميدرضا ]

 

 روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

 

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

 

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

 

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

 


سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
 

 

مورچه گفت :   

 

" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن

زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و

من روزی او را حمل می کنم.

خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده

و ببرد.  این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و

دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد

 من از دهان او بیرون آمده  و دانه گندم

 را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم

و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب

شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد./
 


سلیمان به مورچه گفت :

 

"وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"

 

مورچه گفت آری او می گوید :
 


ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش می کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

ن

[ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 2:30 ] [ حميدرضا ]

 

 

خوابگاه دختران

« شبنم » با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش « لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.

شبنم : وا ! ... خاک برسرم ! چرا داری مثل ابر بهار گریه می کنی ؟!

لاله : خدا منو می کشت این رو زو نمی دیدم .

شبنم : بگو ببینم چی شده ؟

لاله : چی می خواستی بشه ؟ امروز نتیجه ی امتحان < آناتومی !!!> رو زدن تو بُرد . منی که از 6 ماه قبلش

کتابامو خورده بودم ، منی که به امید 20 سر جلسه ی امتحان نشسته بودم ، دیدم نمره ام شده 19 !!!!

شبنم :  او را در آغوش گرفت وگفت : عزیزم .... گریه نکن . می فهممت . درد بزرگیه !  بهتره دیگه غصه نخوری و خودتو برای امتحان فردا آماده کنی . درس سخت و حجیمه . می دونی که ؟

لاله : در حالی که اشک هاشو آرام آرام پاک می کرد گفت : آره . می دونم ! اما من اونقدر سر ماجرای امروز دلم خون بود و فقط تونستم 8 دور بخونم ! می فهمی شبنم ؟ فقط 8 دور .... دوباره صدای گریه اش بلند شد . حالا چه جوری سرمو جلوی نازی و دوستاش بلند کنم ؟!!

شبنم : عزیزم ... دیگه گریه نکن . من و شهره هم فقط 7 – 8 دور تونستیم بخونیم ! ببین ! از بس گریه کردی ریمل چشمای قشنگت پاک شد ! گریه نکن دیگه . فکر کردن به این مسائل که می دونم سخته ، فایده ای نداره و مشکلی رو حل نمی کنه .

لاله : نمی دونم . چرا چند روزیه که مثل قدیم دلم به درس نمیره . مثلاً امروز صبح ، ساعت 7/5 بیدار شدم . باورت میشه ؟!

در همین حال ، صدای جیغ و شیون از واحد مجاور به گوش رسید . استرس عظیمی وجود شبنم و لاله را در بر گرفت  ! دختری به نام « فرشته » با اضطراب وارد اتاق شد.

شبنم : چی شده فرشته ؟!

فرشته : با دلهره گفت : کمک کنید ... نازی داشت واسه بیستمین بار کتابشو می خوند که یه دفعه از حال رفت !

شبنم : لابد به خودش خیلی سخت گرفته .

فرشته : خب ، منم 19 بار خوندم . این طوری نشدم ! زود باشید ، ببریمش دکتر .

و تمام ساکنین آن واحد ، سراسیمه برای یاری « نازی » از اتاق خارج شدند  . چراغ ها خاموش شد .

 

خوابگاه پسران ( شب )

در اتاقی دو پسر به نام های « مهدی » و « آرمان » دراز کشیده بودند . مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه بود . در همین حال ، هم واحدیشان ، « میثاق » در حالی که به موبایلش ور می رفت  وارد اتاق شد.

میثاق : مهدی .... شایعه شده فردا صبح امتحان داریم .

مهدی : نه !  راسته ، امتحان پایان ترمه .

میثاق : اوخ اوخ ! من اصلاً خبر نداشتم . چقدر زود امتحانا شروع شد

مهدی : آره .... منم یه چند دقیقه پیش فهمیدم . حالا چیه مگه ؟! نگرانی ؟ مگه تو کلاستون دختر ندارید ؟!

میثاق : من و نگرانی ؟ عمراً  !!  به آرمان اشاره کرد و گفت : وای وای نیگاش کن ! چه خر خونیه این آقا آرمان ! ببین از روی جزوه های زیر قابلمه چه نُتی بر می داره !!

آرمان : تو هم یه چیزی میگیا ! این برگه های تقلبه که 10 دقیقه ی پیش شروع به نوشتنش کردم . دخترای کلاس ما که مثل دخترای شما پایه نیستن . اگه کسی بهت نرسوند ، باید یه قوت قلب داشته باشی یا نه ؟ کار از محکم کاری عیب نداره ....

مهدی : همچنان که در لپ تاپش سیر می کرد ، گفت : آرمان جون ... اگه واست زحمتی نیست چند تا برگه واسه منم بنویس . دستت درست !

در همین حال ، صدای فریاد و هیاهویی از واحد مجاور بلند شد .  پسری به نام « رضا » با خوشحالی وسط اتاق می پرید.

میثاق : چت شده ؟ رو زمین بند نیستی ؟

رضا : استقلال همین الان دومیشم خورد !!!

مهدی : اصلا ً حواسم نبود . توپ تانک فشفشه ........!!!  پرسپولیس قهرمان میشه ،  خدا می دونه که حقشه ....................

وتمام ساکنین آن واحد ، برای دیدن ادامه ی مسابقه به اتاق مجاور شتافتند  . چراغ ها روشن ماند .

[ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 0:35 ] [ حميدرضا ]

سیر تکاملی رفتار با دختر ها در خانواده (طنز)

 

سال  ۱۲۳۰ :

مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. !!!
زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!!
مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش… !!!– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه…

سال ۱۲۸۰ :
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…
مرد (با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت… !!!
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …

سال ۱۳۳۰  :
مرد : چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…
زن: آقا، تورو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم .  یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه …

سال۱۳۸۰ :
مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره… !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! )

سال ۱۴۰۰ :
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی.  باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…
بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!

[ دوشنبه 6 تیر1390 ] [ 11:14 ] [ حميدرضا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


به وبلاگ خودتون خوش اومدید امیدوارم در این وبلاگ لحظات خوب و خوشی را بگذرونید

نظر بدین بدمون نمیاد !



امکانات وب